تبليغاتX
delivery.blogfa.com

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِترانه‌های بي‌هنگام ِخويش.
و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته 
بر اسبان ِتشريح،
و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری نگون‌سار
بر نيزه‌هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک بَر فروختن
هنگامي که
هر غبار ِراه ِلعنت‌شده نفرينت مي‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.
آن‌جا که قدم برنهاده باشي
گياه
از رُستن تن مي‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتي.
فغان! که سرگذشت ِما
سرود ِبي‌اعتقاد ِسربازان ِتو بود
که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان
بازمي‌آمدند.
باش تا نفرين ِدوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِسياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِزيباترين فرزندان ِآفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!
                                                                                                           احمدشاملو

+ نوشته شده توسط رهایی در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت 15:16 |

وقتی کشوری گرفتار جنگ داخلی می شود و همچنان اصرار دارد که در جنگ های بین المللی دخالت کند.

وقتی کشوری دچار از هم گسیختگی و تفرقه می شود و همچنان دست و پا می زند تا از هر دستاویزی برای نشان دادن وحدت و انسجام ملی خود بهره گیرد.

وقتی کشوری در تظاهراتی جهت اثبات موجودیت کشور دیگری، با شعارهای مرگ بر ضدولایت قفیه، ولایت فقیه؛ رمز پیروزی و ایران یک لشکر آمده؛ به عشق رهبر آمده برای اثبات موجودیت خود تلاش می کند.

وقتی کشوری دادخواهان خود را در بیداد گاه هایش قربانی می کند و در پی دادخواهی از قربانیان سرزمین دیگری بر می آید.

وقتی کشوری پاسخ سنگ را گلوله می دهد و سکوت را شکنجه؛ سنگ سرزمین دیگری را به سینه می زند و بر علم دیگری تکیه می اندازد.

وقتی کشوری سبزپوشانش را سیه پوش می کند و بر سیه پوشان کشور دیگری می گرید و چله نشین عزای مردگان دیگری می شود.

وقتی کشوری ظلم می کند و بر ظالم می تازد!!

چه باید گفت...؟ چه باید کرد...؟

امروز، آخرین جمعه ماه رمضان، روز قدس؛ باران بارید.

باران بارید و من به یاد شعری از اخوان ثالث افتادم که می گفت:

به عزای عاجلت این بی نجابت باغ

بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد

هر چه هرجا ابر خشم ازاشک نفرت باد آبستن

همچو ابر حسرت خاموشبار من

ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور

یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.

ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود

یادگار خشکسالیهای گردآلود

هیچ بارانی شما را شست نتواند.

 

+ نوشته شده توسط رهایی در جمعه 27 شهریور1388 و ساعت 20:39 |
 روز کنکور را یادت هست؟ آن صندلی کناری را می گویم. صندلی خالی ای که تا آخرین لحظات صاحبش نیامد. یعنی ممکن بود در چنین روز مهمی هنوز از خواب بلند نشده باشد؟ شاید هم نگاهی به دانسته هایش کرده و اصلا از رقابت پشیمان شده باشد. شاید...!!
اما نه...، مادرش آن روز از صبح تا عصر روبروی یک در آهنی بزرگ و بی رحم با چشمانی منتظر و نگران ایستاد. هر بار که در با صدای گوش خراشی باز شد، تصویر پسرش را در قاب دید. ولی اشتباه بود. او نیامد. او نه تنها آن روز، که روز کنکورش بود، بلکه روزهای بعد هم نیامد. مادرش همه جا را دنبال او گشت. پشت تمام درهای آهنی بزرگ ایستاد، از تمام آدم هایی که شبیه همان در آهنی بودند، نشانی پسرش را پرسید ولی هیچکس از پسر 19 ساله او خبر نداشت. بعد از 26 روز، عکس سهرابش را میان عکس کسانی که دیگر نبودند، نشانش دادند. به همین سادگی تمام شد. بالاخره روی صندلی اداره جنایی آرام گرفت. بالاخره آنجا نشان قدم مادر نا تمام ماند. دیگر توان برخاستنش نبود.
وقتی که تو درسهایت را دوره می کردی، هم قدم مادر با سربند و شال سبز، در سکوت، همراه با کاغذی که روی آن نوشته شده بود: رای من کجاست؟ ازانقلاب تا آزادی را پیمود. اما دریک لحظه میان آن همه جمعیت، مادر را گم کرد. وقتی از بالای پشت بام، گردان عاشورا هموطنش را به گلوله بستند فریاد کرد، پاسخ تظلم خواهی اش گلوله ی سربی داغی بود که بر قلب سبزش نشست، سینه اش را شکافت و آسفالت خیابان از خون جوشانش رنگین شد.
درست همان لحظه ای که تو با عجله تست می زدی و مادر پشت میله های جلسه در انتظارت بود، صندلی خالی کنارت متعلق به سهرابی بود که دیگر از دنیا و امتحاناتش رها شده بود و مادرش بی خبر و نگران پشت میله های اوین درانتظارش بود. ولی او هیچ وقت کنکور نداد. شاید اگر روی صندلی اش نشسته بود؛ اکنون اینجا بود. کنار تو.


سهراب!
تو هرگز دانشجو نشدی، ولی ببین ما همه سهراب شدیم.


راستی اگر سهراب دانشجو می شد، چگونه دانشجویی بود؟
هر بار که سر کلاس می نشینی یک صندلی را برای او خالی بگذار. شاید جای او باشد.

 

+ نوشته شده توسط رهایی در سه شنبه 24 شهریور1388 و ساعت 15:22 |


Powered By
BLOGFA.COM